تبلیغات اینترنتیclose
اي يادِ همان لحظه که چادر به سرت بود( علی قیصری )
پیچک ( علی قیصری )
شعر و ادب پارسی

 

اي طعم لبت هم چو انار شب پاييز

 مستم بنما لحظه اي از ساغر لبريز



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

اي ياد همان لحظه که چادر به سرت بود

**

اي يادِ همان لحظه که چادر به سرت بود
در کوچه ي ما همچو غزالي گذرت بود

آتش به شب افکندي و از شعله ي رويت
پروانه ي پرپر شده اي دور و برت بود

ديگر دلم از دوري تو شکوه نمي کرد
از روي وفا بر من دلخون خبرت بود

گر شکوه نکردم شبي از ظلمت و تاري
روشنگر شبهاي درازم قمرت بود

هر قطعه ي شعري که براي تو سرودم
گلواژه شادي به لبان شکرت بود

آن  لحظه که در جلوه گري چادرت افتاد
ابريشم خالص بغلي تا کمرت بود

جاري شدي از چشمه ي پر آب زلالي
از ماندن در حوضِ بدي ها حذرت بود

پر کرده سکوتي همه ي ثانيه ها را
شايد که عسل وقت دعاي سحرت بود

 

علي قيصري...
http://asalpoem.blogfa.com/1392/05

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار،غزلیات علی قیصری -5 , | بازديد : 68

ابزار هدایت به بالای صفحه